۱۲:۱۵, پنج شنبه، ۴ اسفند ۱۳۹۰
اخبار
خمپاره شصتی که در خواب غافلگیرم کرد
خرداد 66، بعد از چند جراحت سطحی، در قلعه ویزان مهران، خمپاره شصتی بی‌چشم و رو، در خواب غافلگیرم کرد و خانه‌نشین شدم.
به گزارش سایت ساجد به نقل از خبرگزاری فارس، به گواهی شناسنامه‌ام، بیستم فروردین ماه 1345، در روستای کومیان از توابع آزادشهر مازندران، پا بر این تاول معلق در فضا گذاشتم. پدر و مادرم، هر دو بی سواد بودند. پدر به تبعیت از اجدادش، ابتدا گله‌دار بود، بعدها به کشاورزی روی آورد و کشاورز هم ماند. این دوران، خان و خانبازی در روستاها بیداد می‌کرد.
کودکی را در روستای کوچک، خوش آب و هوا، در دل جنگل‌های سرسبز مازندران، پله پله پشت سرگذاشتیم. تا کلاس چهارم دبستان در کومیان درس خواندم. سال تحصیلی که شروع می‌شد، بعد از 3 ـ 2 ماه و شاید هم بیشتر معلمی تازه‌کار به روستای ما تبعید می‌شد. در چهار سالی که در روستا درس خواندم، شاگرد اول کلاس بودم و با نمرات عالی قبول شدم.
پسر بچه‌ای بودم، به شدت منزوی و خجالتی. این تنها صفتی بود که از پدر ارث برده بودم. فکر جدایی از خانه و خانواده آب آلوده‌ای بود که از گلوی من پایین نمی‌رفت. سال چهارم ابتدایی که تمام شد، به ناچار، این آب آلوده را نوشیدم و تن به تبعید دادم.
به منزل خاله‌ام در روستای مهرزین هجرت کردم. فاصله چندانی با روستای ما نداشت اما امکانات تحصیلی‌اش به مراتب از روستای ما بهتر بود.
به یاد دارم که سال 1355 اوج ذلت و فلاکت روستاییان بود. سیاست رژیم شاه چنان کشاورزی را بی‌رونق کرده بود که کشاورزان پیش از برداشت محصول، آن را پیش فروش می‌کردند و پولش را می‌خوردند برای ادامه تحصیل باید به شهر می‌رفتم اما توان مالی پدر در اینجا هم ناتوان بود. خاله مهربانم پیشنهاد کرد بمانم و درسم را در شهر ادامه بدهم. چون مینی‌بوس روستا منظم در رفت و آمد بود و دانش‌آموزان را برای رفتن به شهر یاری می‌کرد. نپذیرفتم و سه سال ول گشتم.
با اینکه اندیشه و خیال درس در ذهن من مرده بود، اما تب مطالعه هیچگاه قطع نشد. بیمار مطالعه بودم. تا اینکه ولوله‌ای عظیم در جامعه ایران بپا شد و انقلاب اسلامی به وقوع پیوست. درست به میزانی که وقوع انقلاب در تار و پود جامعه ایران دگرگونی ایجاد کرد، به همان اندازه و شاید بیش از آن در زندگی و سرنوشت من تحول ایجاد شد.
سال 1358 ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی، به اتفاق تعدادی از جوانان روستا، روانه تهران شدم. بعد از یک سال سرگردانی در معبد دروغین تهران، گریبانم را از چنگ این هیولای بی‌شاخ و دم رها کردم و دوباره به روستا برگشتم و آهنگ ادامه تحصیل را ساز کردم.
اواخر سال 1360 اندیشه دیگری در سرم شکل گرفت.بعد از مدت ها، التماس و کلنجار رفتن با مسئولین اعزام نیروی بسیج، عاقبت صبح 26 /1 / 61 بدون اطلاع و خداحافظی با خانواده، همراه کاروان اعزامی‌ها، روانه میدان جنگ شدم. از این تاریخ به بعد همه زندگیم وقف جبهه و جنگ شد.
دوباره مدرسه و کتاب را بوسیدم و لب تاقچه زندگی گذاشتم. چهار سال متوالی در میدان جنگ بودم و باقی مدت را یا در اعزام نیروی سپاه مشغول بودم و یا روی تخت بیمارستان ها. آتش جنگ با همه ابهت و داغیش نتوانست مطالعه را از من دور کند. همیشه در کوله‌پشتی‌ام در کنار مهمات، کنسرو، قرآن حتما یک جلد کتاب برای مطالعه بود. حتی شبهای عملیات.
سال‌های 63 با آثار دکتر شریعی آشنا شدم. این مرد بزرگ، دوره‌ای دیگر در زندگی من گشود. آثار او آب گوارایی بود که پای درخت اندیشه و عمل من جاری شد و من شکوفه دادم.
خرداد 66، بعد از چند جراحت سطحی، در قلعه ویزان مهران، خمپاره شصتی بی‌چشم و رو، در خواب غافلگیرم کرد و خانه‌نشین شدم. هشت بار عمل جراحی روی پای چپم صورت گرفت. اما من نماندم.
تابستان 67، در غروب جنگ، دل من در عشق جبهه، چون نیزاری خشک آتش گرفت. حرکت کردم. این آخرین سفرم بود. 45 روز طول کشید. جنگ تمام شد و من می‌دانستم که باید بخوانم و بخوانم. راه دیگری نداشتم.
زبان انگلیسی و ریاضیات از سوم راهنمایی باقی مانده بود. ریاضی سهم تک ماده بود اما زبان را خواندم. سه سال بعد یعنی سال 1370، از میان همه موانع طبیعی و غیرطبیعی معبر زدم. با گرفتن دیپلم، و بالا رفتن از سد کنکور راهی دانشگاه تهران شدم. اکنون دوره‌ای دیگر در زندگی من آغاز شده بود، آن هم در رشته فلسفه.
چهار سال با چشمی اشک آلود و قلبی خونین خودم را زیر چاقوی کنکاش فلسفه، جراحی کردم؛ چهار سال دردناک. در کوههای یخی، به دنبال دکارت، هیوم، کانت، شوپنهاور، هگل، نیچه... و با دلهره پی حقیقتی موهوم رفتم.
اکنون دوره کارشناسی فلسفه را تمام کرده‌ام و چشم به آینده دوخته‌ام که سرنوشت چه بازی دیگر با زندگی من خواهد کرد.

*حسن گلچین
۶ دی ۱۳۹۰ ۱۷:۵۴

آمار نظرات
میانگین امتیاز کاربران: 0.0 (0 رای)
نظرات کاربران | نظر دهید | امتیاز دهید

فهرست نظرات

هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.


نظر جدید


برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید.


پایگاه اطلاع رسانی جامع دفاع مقدس (ساجد)
باز نشر کلیه مطالب این سایت به طور کامل و یا چکیده آن، با ذکر منبع بلامانع است.
« کلیه مطالب تحت مجوز مستندات آزاد گنو (GFDL) منتشر می شوند »